شعری بسیار فاخر از سردفتر 55 تهران جناب الوندی در وصف احوالات اهل کتابت - مدونات کاتب


کمرم تا شد و آشفته و دیوانه سَرم !

کَنده اند از بُن واز بیخ و زِ بنیاد پَرَم

گفته اند" کاتبِ عدل" هست نشانَم اما
از ستم هایِ مضاعف در آمد پدرم

همچو مجنون که نهد سر به بیابان و به کوه
بیخود از خویشم و از هیچ نباشَد خبرم

روزها محنتِ محضر بِبَرد طاقت و صبر
در شبانگه منم و استرس و چشم تَرم

میخورم آب من از کوزه یِ بِشکسته ولی
خودم آن ساحر و استادم و آن کوزه گرم

دوستانم همه قاضی و وکیل و استاد
همچو ایشانم و از جنس و زِ نوع دگرم

همه خوشحال زِ قانون و حقوق و از حق
بنده سردفترم اما و چنین دربدرم

کاسه دستم که شود حقِ من افزوده کمی
یا کُنَد لطف به من از سرِ منت صنمی

نامه ها دادم و مکتوب و عرایض بسیار
مانده ام از ستم و جور به پیچی و خمی

من گدایی بکنم حقِ خود از دولتِ یار
تا که محضر نشود بسته و نابود همی

بارِ دولت همه بر گُرده ی اینجانب و خلق
تا نیاسایم و راحت نشوم هیچ دمی

همه گفتند که دارم زر و گوهر بسیار
صورتم سرخ به سیلی ولی از فقر و کمی

آرزو کرده ام اُفتَد عَلَمِ شغلِ کتاب
تا نگردد سپس این مِحنتم از نو عَلَمی

گر به سامان نرسد حالتِ این کاتبِ عدل
خودکشی راهِ علاج است به زهری و سمی

نظرات (0)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد